پارسا پارسا ، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

خاطره نامه پارسا انیشتین

آش دندونی

دیروز جمعه 15/10/91 واسه عزیز دلم آش دندونی پختیم البته این آش، نذر این بود که به یاری خدا دندونای گلم به سلامت و راحتی در بیاد تا بتونه هر چی که دوس داره گاز بزنه! از 25 آبانماه لثه عزیز دردونه ملتهب شده و قالب دو تا دندون زیبا پیدا شده. امیدوارم خدای مهربون این نذرو بپذیره و این دو تا مروارید زیبا و درخشان براحتی از توی صدف در بیان و دوباره مامان و بابا رو سپاسگزار از لطف بیکران خداوند کنن!     ...
16 دی 1391

عشق عینک

عزیز دردونه عاشق عینکه و همیشه عینک بابا و مامان بزرگ الهه رو بر میداره و نمیذاره رو چشمشون بمونه و شروع به خوردنش میکنه ولی دو روز پیش هم وقتی عینک مامان الهه رو برداشت علاوه بر خوردن سعی داشت که روی چشمش بذاره ولی نمی تونست.                                                                      &n...
11 دی 1391

ادای نذر

پارسال وقتی که فهمیدم باردار شده ام و خداوند می خواد، تو عزیز مهربونو بهمون عطا کنه نذر کردم که به سلامت بدنیا بیای تا سال بعد به پابوس آقا شاهزاده قاسم بریم و برای ساخت حرم مبلغی پول کمک کنیم و آقا هم همیشه یارت باشه امروز به لطف خدا توی روزی که متعلق به شیرخوارگان حسینی بود با لباسی که با نشان حضرت علی اصغر(ع) مزین شده بود برای عرض ادب و ادای نذر به همرا مادربزرگ به حرم رفتیم و بعد هم به مسجد حضرت رسول که محل برگزاری مراسم بود رفتیم و در گهواره خوابیدی.امیدوارم که به درگاه خداوند این نذر پذیرفته شود و عزیز دلم همیشه شاد و سالم باشد. انشااله که خداوند نگهدارت و حضرت علی اصغر یارت         &nb...
11 دی 1391

تلاش برای چهار دست و پا رفتن و موفق شدن!

ماه آسمون من بالاخره موفق شد که خودش به تنهایی به طرف چیزایی که میخواد بره،این کارش اول بصورت سینه خیز رفتن به سمت عقب و کم کم بعد از دو سه روز به بغل و نهایتا رو به جلوکه البته گاهی هم عصبانی میشد و برای نشون دادن اعتراضش روی دستها و انگشتای پاش بلند میشد.               یه روز پارسا جونم مشغول بازی و منم در حال ترجمه کردن و مامان بزرگ هم مشغول سبزی پاک کردن بودیم، پارسایی همش می خواست بیاد که برگه ها و سبزیها رو بهم بریزه اما دید که هر چی نق میزنه کسی به دادش نمیرسه بهمین خاطر دست بکار شد و سعی کرد که خودشو برسونه و  دست آخر موفق شد با چهار دست و پا بیاد و به شیطون...
11 دی 1391

انجام چند حرکت به زبان انگلیسی

بابا بهروز از پسر نازنینم که چند تا از کلمات انکلیسی مثل sit up,stand up ,walk,sit down and lay down رو که تا حالا یاد گرفته و انجام میده فیلم گرفته که این ویدیو از اینجا قابل دیدنه! علاوه بر اینها اسم سگ رو هم به دو زبان فارسی و انگلیسی یاد گرفته که چند شب پیش با گفتنش ما رو هیجانزده کرد.در حال خوردن شام بودیم که پارسایی هم کنارم یه فیلم سینمایی رو تماشا میکرد همه ساکت بودیم که یه آن عزیزدلم گفت dog وقتی به تلویزیون نگاه کردیم دیدیم که دو تا سگ کنار هم نشستن و بعد هم گفت dag یعنی سگ!   ...
4 دی 1391

یلدا

یلدای امسال اولین یلدای زندگی پارسا جون بود که می تونست یه شب خیلی شاد باشه اما آخرین روز پاییز مصادف با چهلمین روز از دست دادن پسرخاله مسعود شد و این روزو در غم ازدست دادن مسعود جان به سوگ نشستیم. امیدوارم یقیه یلداهای زندگی پسرمو به شادی جشن بگیریم. ...
3 دی 1391

تولد مامان مریم

٢٢ مهر سالگرد تولد مامان بود که زیباترین و شادترین جشن تولد زندگیم بود چون پاکترین و با ارزش ترین هدیه دنیا رو خداوند به من عطا کرده، اینکه تو عزیز مهربونم کنارم هستی. اون شب بابا بهروز آهنگ مریم رو که اوایل نامزدیمون ساخته بود رو خوند و خاطرات گذشته رو زنده کرد و تو هم که هر وقت بابا شروع به خوندن می کنه، می گردی و صداشو گوش می کنی گیتار بابا رو گرفتی با انگشتهای زیبات صدای گیتارو در آوردی و به زبون شیرین خودت خوندی عسلم!     ...
27 آذر 1391

دیدار با مهمونهای لهستانی

یازدهم آبان بابا با یه خانم و آقا بنام آرتور و پائولینا که از لهستان به ایران اومده بودن آشنا شد و از اونها دعوت کرد که بعد از بازدید از تخت جمشید به خونمون بیان اونها از بابا خواسته بودن که وقتی میاردشون پارسایی رو هم با خودش ببره تا ببینن ولی بخاطر خستگی، تو زود خوابیدی و من و بابادو تایی رفتیم.بعد از  یه کم آشنایی سراغ تو رو گرفتن و من عکستو که روی صفحه موبایلم بود رو بهشون نشون دادم که هر دو باهم گفتن delicious.اونها تا شب پیشمون بودن و تو هم کلمات انگلیسی که بلد بودی رو بهشون نشون دادی کلماتی مثل sit up,stand up,lay down ,walk ,give me your hands,که اونها هم از کارت خوششون اومد و براشون جالب بود.آخر وقت هم قبل از رفتن،از ما خواستن ...
27 آذر 1391